تبلیغات
جی جی دانلود


                   بازگشت به قسمت دوم

امانت خدا

نجمه السادات طباطبایی تعریف می کندکه مادرم عقیده داشت که دختر باید در خانه کار کند، اما علامه می گفت: «به آن ها فشار نیاورید. آن ها اکنون باید آرامش داشته باشند و موقع کارکردنشان فرا نرسیده است

وقتی غذا می پختیم و غذایمان خوشمزه نمی شد، پدرم اصلاً به روی خودش نمی آورد و تعریف هم می کرد!

مادرم می گفت: «به این ترتیب این دخترها در کدام خانه می توانند زندگی کنند؟»

پدرم می گفت: «این ها امانت خدا هستند، هر چه آدم به این ها احترام بگذارد، خدا و پیامبر اکرم (ص) بیش تر خوشحال می شوند

مهربانی با حیوانات

نجمه السادات می گوید: روزی به دیدنشان رفتم. دیدم خیلی ناراحتند. علت را پرسیدم. فهمیدم بچه گربه ای توی چاهک حیاط خلوت خانه افتاده و پدرم از دیروز پریشان شده است. نه غذا می خورند و نه استراحت می کنند!

خندیدم و گفتم: «برای بچه گربه ناراحتید؟»

ایشان فرمودند:«بشر باید عاطفه داشته باشد. آدم بی عاطفه با قرآن دوست نیست

بالاخره کلی خرج کردند. چاهک را شکافتند تا بچه گربه را درآورند

در برابر قرآن

نجمه السادات طباطبایی می گوید: «علامه اخلاقی دوست داشتنی داشت. بسیار لطیف و صبور بود و کم حرف. بسیار بامحبت بود و مقید. بسیار به قرآن و اهل بیت (ع) علاقه و احترام نشان می داد. در برابر قرآن دو زانو می نشستند. حتی زمستان در زیر کرسی اگر قرآن در دست داشتند، پایشان را جمع می کردند. اگر در اتاقی قرآن بود لباس عوض نمی کرد، مگر آنکه روپوشی روی قرآن بیاندازد. علاقه عجیبی به حرم حضرت معصومه (سلام ا... علیها) داشتند و هر روز حتماً مشرف می شدند

حق مردم، حق خدا

نجمه السادات طباطبایی گفته است: «هنگامی که مادرم از دنیا رفت، علامه تا سه چهار سال پس از فوت همسرش، هر روز سر قبرش می رفتند. پس از آن هم که فرصت کم تری داشتند، به طور مرتب، دو روز در هفته (دوشنبه و چهارشنبه) بر سر مزارش حاضر می شدند و می گفتند: «بنده خدا بایستی حق شناس باشد. اگر آدم نتواند حق مردم را ادا کند، حق خدا را هم نمی تواند ادا نماید

درست راه برو

یکی از نزدیکان علامه نقل می کند: روزی در خیابان، دوچرخه ای به ایشان خورد و موجب مجروح شدن پایشان گردید.

یکی از نزدیکان او را به مغازه ای برد و روی صندلی نشاند.

دوچرخه سوار که علامه را نمی شناخت با گستاخی گفت: «درست راه برو، عمو جان

علامه با بزرگواری فرمودند: «خداوند همه ما را به راه درست هدایت کند

اراده قوی

عبدالباقی طباطبایی نقل می کند: علامه اراده بسیار قوی داشتند. وقتی ایشان را برای معالجه به لندن برده بودندپزشکان به او گفتند: «در برابر چشم شما پرده ای است که باید برداشته شود.» ایشان هم اعلام رضایت کردند. بعد که پزشکان گفتند: «برای عمل جراحی باید شما را بی هوش کنیم.» مخالفت کرده و فرمودند: «بدون بی هوش کردن عمل کنید

آن ها گفتند: «چشم شما باید پانزده دقیقه باز باشد و پلک نزنید

علامه گفتند: «من چشم خود را باز نگه می دارم.» و هفده دقیقه چشم خود را باز نگه داشته و یک بار هم پلک نزده بودند.

به یاد خدا باش

یکی از فضلای حوزه علمیه قم نقل می کند: «سال 1350 عازم زیارت بیت ا... الحرام بودم. زمستان بود و هوا سرد و برفی. برای خداحافظی به نزد علامه رفتم و گفتم : «نصیحتی بفرمایید که به کارم بیاید و در این سفر توشه ام باشد.» 

علامه فرمود : «خدای سبحان می فرماید : فاذکرونی اذکرکم؛ به یاد من باشید تا به یاد شما باشم. به یاد خدا باش تا خدا به یادت باشد. اگر خدا به یاد انسان بود، از جهل رهایی می یابد و اگر در کاری مانده باشد، خداوند نمی گذارد عاجز شود. اگر در مشکل اخلاقی گیر کرد، خدایی که دارای اسماء حسنی است و متصف به صفات عالیه، االبته به یاد انسان خواهد بود

کسب فیض

آیت ا... ابراهیم امینی نوشته اند : «هیچ گاه ندیدم که علامه به خود ببالد و از خویشتن تمجید کند. در تعلیم و تربیت بخل نداشت. ازعبارت پردازی خوشش نمی آمد. به کثرت و قلت شاگردانش چندان توجهی نداشت. گاهی حتی برای دو سه نفر هم درس می گفت. غیر طلاب را نیز از کسب فیض محروم نمی کرد.

از داخل و خارج کشور، نامه های فراوانی خدمت ایشان می رسید که پرسش علمی و دینی داشتند، جواب نامه های را با خط خودش می نوشت و می فرستاد. علاوه بر درس های رسمی، جلسه اخلاق و سیر و سلوک هم داشت

گنبد مینا

آیت ا... عبدا... جوادی آملی، از شاگردان برجسته علامه ، نوشته اند: «مطالب عمیق و بلند فلسفه جز در روحی به عمق دریا و جانی به ارتفاع گنبد مینا نمی گنجد و تا روح، ظرفیت مسایل ژرف و عقلی را نداشته باشد، انسان حکیم نخواهد شد و نشانه روح بلند این است که طبق وحی الهی (قل ربِ زِدنی عِلماً) «افزون طلب» است. از این رهگذر، علامه (ره)، در زندگی نامه خود، آن چند سالی را که پس از مراجعت نجف در تبریز ماندند، «خسارت روح» شمرده اند؛ با اینکه چندین رساله عمیق فلسفی در آن سرزمین تالیف کرد و طبق مرقوم خود استاد، در آن آثار سعی شد که میان عقل و نقل تطبیق شده باشد

روز خوشی بود

آیت ا... ابراهیم امینی، از شاگردان برجسته علامه، نقل می کند: «درس های فقه و اصول را خدمت امام خمینی خواندم و فلسفه را از حوزه درس علامه طباطبایی آموختم. به این دو استاد ارادت و علاقه داشتم. خیلی مایل بودم ناظر بحث های فلسفی این دو درِ گرانمایه باشم و بفهمم که کدامشان در این رشته بر دیگری رجحان دارد.

مترصد فرصت مناسبی بودم تا آنکه این دو استاد عزیز را برای صرف ناهارِ طلبگی به حجره مدرسه حجتیه دعوت نمودم. آنان هم قبول کردند و در روز معین، به حجره تشریف فرما شدند.

به فکر افتادم که از این فرصت استفاده کنم. مساله ای فلسفی را مطرح کردم. هر دو به خوبی گوش دادند، اما ساکت بودند. بعد علامه به امام خمینی نگاهی کرد. امام تبسمی نمود و با آن لبخند، پاسخ سوال را به علامه واگذار کرد.

علامه به تشریح موضوع پرداخت. امام در هنگام سخن گفتن علامه، کاملاً گوش کردند و چیزی نگفتند. بعد از امام، سوالی کردم. ایشان با حالتی توام با ادب به علامه نگریست و جواب آن سوال را داد. علامه هم کاملاً گوش می داد و چیزی نمی گفت. به هر حال موفق نشدم این دو استاد گرانمایه را به بحث های طلبگی بکشانم. گویا هر دو به هدف من پی برده بودند. آن روز، برای من روز خوشی بود

ارتقای سطح نویسندگی

آیت ا... جعفر سبحانی می نویسد: «یکی از خدمات علامه طباطبایی، ترویج قلم نویسندگی در حوزه بود. به یک معنا، برای نخستین بار طلبه ها و فضلای حوزه را برای نوشتن مقاله در زمینه های علمی دعوت کرد و از این طریق استعدادها را شکوفا ساخت.

در سال 1330 که حملات و تبلیغات مادی گری نویسندگانِ غیرمتعهد در ایران رواج یافته بود و کم تر مقاله دینی پیدا می شد که بتواند پاسخ گوی نیازهای روز باشد، علامه انجمنی متشکل از فضلای آن روز حوزه به وجود آورد و از آنان، نویسندگی و تنظیم مقالات در موضوعات مختلف را تقاضا کرد

قدرشناسی

حجت الاسلام ایزدی، از شاگردان برجسته علامه، می گوید: «روزی یکی از فضلا از ایشان راجع به حدیثی سوال کرد. علامه جوابی دادند، ولی من عرض کردم: شاید حدیث مزبور معنای دیگری داشته باشد، و آن معنا را تشریح کردم. استاد، سخن مرا پسندید و به آن فرد فاضل فرمود: «نظر من هم این است» و به این شکل از شاگردِ خود قدرشناسی کرد. با این روشِ روان شناسی، اعتماد به نفس شاگردان تقویت می شد تا بتوانند در جلسات علمی و آموزشی تراوشات فکری خود را ابراز کنند

در کوی نگار

علی اکبر حسنی، از نزدیکان علامه، نقل می کند: « او در حل مسائل علمی و تفسیری و رفع معضلات فلسفی و گشودن گره از مشکلات درسی، از معنویت ارواح مطهر معصومان (علیهم السلام) استمداد می جست و سخنش این بود:«هر چه داریم از اهل بیت داریم

یکی از ارادتمندان علامه، هنگام تشریف فرمایی ایشان به مشهد، قصیده مفصلی سروده بود که مطلع آن چنین است:

«او سوی دیار یار، رو کرده

مِی در خم عشق بر سبو کرده

در کوی نگار، معتکف گشته

از وی همه کسب آبرو کرده

وقتی علامه شعر را خواند و به این بیت رسید، قطره های اشک از چشمانش سرازیر شد. با گریه گفت: «ما همه آبروی خود را از محمد و آل محمد (صلوات ا... علیهم) کسب کرده ایم

دریای علم و معرفت

آیت ا... محمدتقی مصباح، از شاگردان برجسته علامه، می گوید: «علامه مظهر قناعت، وقار، طمانینه، عزت نفس، توکل، اخلاص، تواضع و دیگر مکارم اخلاقی بود. آثار عظمت روح و نورانیت دل و ارتباط با ماورای طبیعت در سیمای ملکوتی ایشان هویدا بود .... در طول سی سال که افتخار درک محضر ایشان را داشتم، هرگز کلمه «من» را از او نشنیدم. در عوض لفظ «نمی دانم» را بارها در پاسخ سوالات از ایشان شنیدم؛ همان عبارتی که افراد کم مایه از گفتن آن عار دارند، ولی این دریای پرتلاطم علم و حکمت از فرط تواضع و فروتنی به آسانی می گفت. جالب این است که به دنبال آن، پاسخ سوال را به صورت احتمال و یا با عبارت «به نظر می رسد» بیان می کرد

دلباخته اهل بیت

یکی از فضلای حوزه علمیه قم می گفت: «به مرحوم شهید مطهری عرض کردم: «چرا شما فوق العاده از علامه طباطبایی تجلیل می کنید و به تعبیر «روحی فداه» (جانم فدایش باد) را در مورد ایشان به کار می برید؟»

فرمود: «من فیلسوف و عارف بسیار دیده ام، اما احترام مخصوص من به علامه طباطبایی نه به دلیل این است که ایشان یک فیلسوف است؛ بلکه به این جهت است که او عاشق و دلباخته اهل بیت (علیهم السلام) است. علامه طباطبایی در ماه رمضان، روزه خود را با بوسه بر ضریح مقدس حضرت معصومه (سلام ا... علیها) افطار می کرد. ابتدا پیاده به حرم مطهر مشرف می شد، ضریح مقدس را می بوسید. سپس به خانه می رفت و غذا می خورد. این ویژگی اوست که مرا به شدت شیفته ایشان کرده است

حضور قلب

آیت ا... ابراهیم امینی تعریف می کند: در ماه های آخر عمر علامه ، ایشان دیگر به امور دنیا توجهی نداشت. در عالم دیگری سیر می کرد. ذکر خدا را بر لب داشت و حتی به آب و غذا هم توجه نداشت. در یکی از شب های آخر عمر، در خدمت او بودم. در بستر نشسته بود و با چشم های نافذش به گوشه اتاق نگاه می کرد، ولی یارای سخن گفتن نداشت.

خواستم سخنی از او بشنوم و به یادگار داشته باشم. چندان امیدی به شنیدن پاسخ نداشتم. عرض کردم: «برای توجه به خدا و حضور قلب در نماز چه راهی را توصیه می کنید؟» به من نگاه کرد. لب هایش تکان خورد و با صدای ضعیف فرمود: «توجه و مراقبه، توجه و مراقبه، توجه و مراقبه ....» و این جمله را چندین بار تکرار کردند.

احتیاج دارم

یکی از شاگردان علامه نقل می کند: «در روزهای آخر، من عصرها به منزل علامه می رفتم تا هم مایحتاج منزلش را تهیه کنم و هم قدری ایشان را در حیاط خانه راه ببرم.

روزی سلام کردم و گفتم:«آقا! به چه چیزی احتیاج دارید؟»

علامه گفت: «احتیاج دارم! احتیاج دارم

سپس یک گوشه اتاق نشست. چشمانش را بست و شروع کرد به زمزمه یک ذکر. هر چه سعی کردم نتوانستم آن ذکر را بفهمم. موقع اذان مغرب علامه با چشمان بسته و بدون نگاه به آسمان اذان گفت و شروع کرد به خواندن نماز. دستمالِ کاغذی از جعبه کنار دستم برداشتم و روبه روی علامه گذاشتم تا بر آن سجده کند اما علامه سجده نکرد

به سرعت به اتاق دیگر دویدم، مهری آوردم و روبه روی علامه گذاشتم. ایشان به سجده رفت و نمازش را تمام کرد

سفر به دیار ملکوت

آیت ا... امینی تعریف می کند: «در آخرین شبی که روز بعد استاد را از منزل به بیمارستان بردند، در محضرش بودیم. در حالت بی هوشی و اغما بود. پس از ساعتی به هوش آمد و در حدود سه ربع ساعت در بستر نشست. به گوشه اتاق نگاه می کرد و بعد از آن خوابید. ما بیرون رفتیم و یکی از دوستان که بعد از ما چند ساعت بیش تر در حضور استاد مانده بود، می گفت: «استاد ساعتی بعد به هوش آمد و از جا حرکت کرد. به طوری که گویی می خواهد به پا خیزد. عرض کردم: میل دارید برخیزید؟ فرمود: «آن دو نفر را که در انتظارشان بودم آمدند.» و به گوشه اتاق خیره خیره نگاه می کرد. بعد از چند دقیقه خوابید و بی هوش شد.

روز بعد به بیمارستان منتقل شد و پس از چند روز، در بیمارستان وفات کرد و به لقای الهی پیوست

غزلی از علامه

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون، سرخود مجنون گشت

از سمک تا به سمایش کشش لیلا برد

من به سرچشمه ی خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بود و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود

که درین بزم بگردید و دل شیدا برد

خمِ ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه، ز من نام و نشان یک جا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با برافروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و زمن یغما برد

همه دل باخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد.

منبع:www.rohama.org